تبليغاتX
چرندیات دیوانه ای به نام سپنتامینو

چرندیات دیوانه ای به نام سپنتامینو

خلاصه خلاصه ایست بر مائی که خلاصه ایم و خلاصه می کنیم کائناتی را که خلاصه نمی شوند...


روزی که گذشت، زادروزم بود. به اصطلاح تولدم. روزی که همواره از او نفرت میداشتم. بر خلاف خیلی ها که فکر میکنند فراموش کردن روز تولد، امریست که انسان را با کلاس جلوه می دهد؛ و منتظرند به آن ها بگویند، هی فلانی تولدت مبارک و سریع پاسخ بدهند، چی؟ تولد؟ مگر امروز تولد من است؟؛  همیشه از یک هفته قبل دلهره داشتم و نگران بودم. سریع خودم را به صفحات اجتماعی اینترنتی که در آنها عضویت داشتم می رساندم و تاریخ منحوث تولدم را حذف و یا تعویض می کردم. بله، مثل شمایی که این متن را می خوانید، هر کس از این واکنش من با خبر میشد، فکَش را تا ته گشوده و بلند بلند می خندید و به دست انداختنم می پرداخت.

 به هر حال این واکنش، یا به زعم آن دکتر روانشناس که خود نموری دیوانه بود، بیماری روانی، از مدت ها در نهاد من مشهود و بافته با تار وجودم بود، و زیبایی ماجرا این است که با وجود اینکه همه، از این بیماری آگاه بودند، ولی با خودخواهی تمام هر سال فقط برای اینکه خود کیکی بخورند و حالی بکنند، حتی شده با یک مراسم 2-3 نفرۀ مسخره که حالم را تا حد استفراغ به هم میزد کیکی دست و پا کرده، چند عدد شمع روی آن گذاشته و یک عدد چاقو... وای که اگر این شمع ها زبان داشتند به فحش خواهر و مادر آمده و فغان می کردند که به گور پدرتان می خندید که برای یک فوت و یک دست و سوت ما را حرام میکنید. هر چند که گاهی همین شمع فوت کردن دل دخترکان و خردسالان را تا حد مرگ شاد میکند، ولی من بیشتر می پسندیدم به جای بریدن کیک، آن چاقو را در حلق مردم کنارم فرو کرده و 3 دور بچرخانم، آنگاه چاقو را بیرون کشیده و آن را به صورت عمود در فرق سرشان بکوبم. این اتفاق هرگز روی نداد.

زاد روز من مناسبتی با شکوه نیز داشت. روز قطع رابطۀ رسمی ایران و ایالات متحده، که پارسال آن را به روز کرده و نام روز ملی انرژی هسته ای بر آن نهادند. اینکه در روز خاصی پا به دنیای مادی، که ظاهرش مجلل و از داخل گندیده و متعفن است، بگذارم، برایم مهم نبود، ولی نحوۀ تفکرم بود که این روز را برایم چالش انگیز می کرد. سال ها پیش می پنداشتم که نباید برای تولد، جشن گرفت و دست و سوت زد، چرا که این سالگرد ورود به دنیای گناه و نکبت و شکنجه گاه ادمیزاد است. آیا برای ورود به شکنجه گاه جشن میگیرید و پای میکوبید؟ ولی مدتی بعد دیدگاهم عوض شد و از زاویۀ دیگر به ماجرا نگریستم. باید این روز را جشن گرفت، رقصید و شادی کرد، چرا که یک سال به خروج از این شکنجه گاه نزدیک تر می شویم، یک سال از حکمی که برایمان در دادگاه عزلی گرفته شده و ما را به حبس، به مدت نامعلوم، در جایی نامعلوم و شرایطی که خودمان برای خودمان رقم میزنیم، محکوم کرده، سپری شده و ما را یک سال به آزادی سمبلیک نزدیک تر میکند. به هر حال من از جشن متنفر بودم و بی تفاوت به این همه فلسفۀ کلیشه ای آمدن و رفتن و ماندن.

امسال نیز از اینکه چنین اتفاقی رخ دهد هراس داشتم. با این تفاوت که آتیش گرمتری در کلۀ پوکم می سوخت و دود سیاهش از گوش هایم بیرون می زد. مشکلات روانپریشی دیگری نیز به این بیماری افزون شده بود. کلا حال خوشی نداشتم. به کوچک ترین چیزی پارس می کردم و به شدت عصبی می شدم. ایراد بزرگی که این حالات من داشت این بود که وقتی عصبی می شدم، نمی توانستم خشم خود را آزاد کنم، هواری بزنم و یا چیزی بشکنم. حتی نمی توانستم از خود عصبانیت نشان دهم. تنها کاری که میتوانستم انجام دهم این بود که پای رایانۀ کوچکم بنشینم، موزیک گوش کنم، لبم را بگزم و ناخونم را در گوشت انگشتانم فرو کنم و در ذهنم شیشه ای بشکنم یا فردی خیالی را تا حد مرگ کتک بزنم. خیلی از اوقات موزیک چون سطلی آب سرد در کمتر از دقیقه ای آرامم می کرد و حالم را از نا خوشی به خوشی و خشم را به شادی مفرط تبدیل می نمود. ولی معدودی از اوقات هیچ قطعۀ موزیکی پیدا نمی کردم که بخیه ای بر این جر خردگی روحی باشد. این سکوت مطلق و اخم ناشی از آن باعث میشد تا اطرافیان از حضور خشم در من نادان بمانند و فکر کنند فلانی باز خودش را گرفته، بیف کرده و هر کس به لحنی که از شعور ذاتیش بر می آمد، به آتشی که زیر مغزم روشن بود هیزمی می افزورد. کسانی هم که خرده تراشه هایی از سادیسم داشتند با دیدن این حالت من شاد شده و هی تلنگری مضاف می زدند. ناتوانی در خارج کردن خشم، مرا به دیگی در حال انفجار شبیه می کرد، احساس می کردم دیوارۀ جمجه ام دارد ترک بر میدارد و از لا به لای آن خون جوش آمده و بخار آن به بیرون تراوش می کند.

در طول روز، چند برخورد دور و نزدیک و جزیی با افراد گوناگون داشتم. از قبل به خانوادۀ مهربانم اولتیماتوم داده بودم که امسال مرا به حال خود رها کنند و بدانند که چیزی که آن ها می پندارند محبت به من و از روی لطف است، مرا عصبی می کند. معمولا جشن تولد را شب تولد یعنی روز قبل می گیرند، و من آسوده بودم از اینکه امسال کسی کاری به کارم نداشته. اویل شب بود که متوجه شدم بله، تدارک جشن کوچکی در حال شرف است. عصبی شدم. خود را به بی خیالی زدم و نشستم به مرور کارهایی که باید انجام میدادم، نه تنها نتوانستم خود را تخلیه کنم، بلکه مشکلاتی که در کار پیش می آمد نیز مشکل را بیشتر میکرد. مشکلات کاری؛ فلان حاجی بیشرف چند ماه است پروژه را گرفته و منکر پول دادن می شود، پروژه ای که باید تا ساعت 5 کامل و بی نقص با اینترنت ارسال می نمودم، به دلیل قطع و وصل عمدی شبکه 4-5 ساعت روی هوا مانده بود و کارفرما از پشت تلفن مدام به من فشار می آورد. بدبختی دیگر این بود که بعد از این پروژه بیکار میشدم. کاری به من پیشنهاد نشده بود. تمام شرکت هایی که می شناختم روزی چند نفر از پرسنل با سابقه اش را اخراج می کرد و اینچنین برای من که تازه کار بودم، حتی امید به قرارداد یا چیزی شبیه به آن را نیز در وجودم می کشت. جایی برای رفتن و پولی برای حتی یک بلیط سینما هم نداشتم. در روابطم مشکل داشتم و آیندۀ مبهم پیش رویم توان تلاش برای نجات را می گرفت. از کدام آتشزنۀ دیگر بگویم؟

 در اتاق حبس شده بودم. میترسیدم اگر بیرون بروم با مسئلۀ تولد درگیر شوم، بحث بالاگرفته و به موجب آن ناراحتی از سوی خانواده سر زند. دیگر دیروقت بود و بهانه ای برای پیاده روی و یا کار دیگری نبود تا توسط آن از خانه بیرون بزنم، در تاریکی بنشینم، سیگاری دود کنم و به مشکلاتم بخندم. فکر این که تا یک ساعت دیگر، صدایم کنند و بگویند لباس بپوش و بیا کیک را ببر، بعد همه مثل یک مشت دیوانه دست بزنند و نیششان را باز کنند... حال باید گاله را مچاله کنی و با لب غنچه شده شمع ها را فوت کنی و باز دوباره دست و سوت و... سپس کیک را ببری، هی... هورا.... تولدش مبارک، حالا کادو ها را باز کنی و یکی یکی صورت های سرد و زبر و چندش آور دیگران را ببوسی، از آن ها تشکر کنی که گند زدند به احوالاتت، و به زور و از روی اجبار دوباره گاله را بگشایی و با یک لبخند ناموزون یک عکس یادگاری بگیری که تا آخر عمر هر بار نگاهش کنی حرص خورده و دندان هایت را روی هم فشار دهی. این فکر ها مرا دیوانه میکرد، تلفن لعنتی مدام زنگ می خورد و باید آن را لای پتو مخفی می کردم تا صدای ویبره اش را نشنوم. با تمام وجود دلم میخواست آن کس که ایدۀ کیک خریدن را داده، بزنم؛ کیک را در صورتش پرتاب کنم، با سینی کیک مدام به صورتش بکوبم تا خامه و خرده های شکلات سوراخ های دماغ و گوشش را پر کند، بعد با لگد او را به زمین بیاندازم، با پاشنۀ پوتینم آنقدر به فکَش فشار آورم و به آن بکوبم تا جای آج و شیارهای پوتین بر پوستش حک شود.

مرحلۀ نهایی یک مسابقۀ لوس و مضحک از تلویزیون پخش می شد و باعث می شد تا کسی نشنود در اتاق چه می کنم. درب باز شد: زودتر شامت را بخور، بچه ها دیگر می رسند و باید زودتر جشن را بگیریم. و درب بسته می شود. چنان به صورتم کوبیدم که جرقه ای در چشمانم نمایان شد. دوباره محکمتر کوبیدم و باز هم جرقه زد. چه حس خوبی بود وقتی محکم دندان هایم را روی هم می فشردم و با زور هر چه تمام تر به صورتم میکوبیدم. همچون زمانی که رفتار فیزیکی شی خاصی توجهت را جلب میکند، مثلا یک تلنگر به نمکدان می زنی، به زمین افتاده، کمی نمک تف می کند و دوباره می ایستد و تو هی این کار را تکرار می کنی. من هم مدام خود را می زدم. دعوا بالا گرفت و من، من را به دیوار کوبید، موهایم را از  پشت گرفته بود و صورتم را با دماغ محکم به دیوار می کوبید، و مهلت نفس کشیدن نمی داد، پیوسته می کوبید. دستم را از پشت پیچانده بود و با زاونو به کمرم ضربه میزد. نمی توانستم داد بزنم تا کمی از دردم تسکین یابد. او هم سو استفاده می کرد، دستانش را پشت گردنم انداخت و یکی در میان با زانو به شکم و صورتم محکم می کوفید و قش قش می خندید. دیگر داشتم خون بالا می آوردم و نفسم گرفته بود. پرتم می کرد به هر جا که میخواست، میز، کمد، دیوار، کتابخانه، هر کجا که خاطر خواهش بود. تا آمدم نفسی بکشم بطری تکیلا را بلند کرد و بر فرقم کوبید. چقدر لذت داشت. گیج و منگ شده بودم و چشمانم تار میدید. با پهنای دست به صورت می کوبید و دوباره چشمانم برق میزد. چقدر احساس خوبی داشتم، درکش برایتان سخت است، خیلی خوب بود.

در همین گیر و دار بود که متوجه شدم، چند لحظه ایست مرده ام. دیگر درد را حس نمی کردم. عجیب بود من که کاری نکرده بودم. فقط نزدیک چهل و خورده ای بار سرم را به دیوار کوبیده و اساس اتاق را در سرم خورد کرده بودم. از هیجان بیش از حد، و نکشیدن نفس قلبم ایستاده بود و در ضربه هایی که زده بودم مغزم خون ریزی کرده بود. همیشه فکر میکردم مغز ندارم. وقتی با سر به چیزی ضربه میزنید، در اثر اینرسی حرکتی پشت مغز یک بار به دیواره جمجمه، و در برگشت به دیوارۀ جلویی می خورد و اگر این امر تکرار شود همان می شود که شد. البته در این درگیریها، گیجگاهم احتمالا به لبۀ میزی چیزی خورده بود، چرا که از آن خون می آمد.

اکنون ساعت 10 و 30 دقیقۀ، بیستم فروردینماه است. من جلوی درب یخچال نشسته ام و منتظرم تا کیک را ببرند و سپس لاشۀ متلاشی مرا پیدا کنند. آخرین دعایم در این دنیا از خدایی که مرا آفرید و هیچگاه نشناختم این است، که ارواح خبیث را بگوید تا کمی صبر کنند. شاید قبل از آمدن آن ها بتوانم چهرۀ کیکی که باعث مرگم و نگارش این نمایش مضحک شد را مشاهده کنم.

 

(آرش سپنتامینو)

 

پ.ن: روایت کسانی که مبتلا به این بیماری هستند و از آن لذت می برند، با تجربه های شخصی اینجانب، آمیخته، و با چاشنی تخیل تفت داده شد. نوش جان.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت3:39توسط (سپنتامینو) | |

...

 

 

ترس،

که کاوه ای می کوبد گرز آتشین در چشم من.

که درج کرده ام سودای آتش را سُوِیدای خاکستر تن

که منم آن،

دیوانۀ شاهرگ به دست.

......

بوی گل و عسل شهدی از درخت ناز،

در یک دست شربتی و شراب،

بادۀ بید نشان و عِطر مسخ کنندۀ شب،

سبویی ساخته ام برای خود از مدفوع سگ،

و در تنگنای تنگ کوزه آسوده ام.

.

....

وحشت،

 

که ایستاده ام در هوا،

در لابه لای پیچش زِبر طناب،

که ریشه ام در دست و ریشم در گره،

صوت نازکِ فرکانسِ خِرچ خِرچ،

که زیر پایم هزار فرسنگ خالیست،

که تا شهر زیر پایم راهیست،

که تا خاک زمین سال ها فاصله است،

که قانون جاذبه در گِرِهی زبر، وامانده است،

که دست و پازدنم تنها گره را می فشرد،

که کبوتر ها به ریشم خندیده اند،

که کرکسانی بر چوبۀ دار دل خوش کرده اند،

که می خِرِچَد استخوان گردنم.

که من...،

که...،

ک...،

...

 از دنیا می ... ،

 

(سپنتامینو)

 

پ.ن: ۳ کلمۀ پایانی با اقتباس از شعر زیبای از هوش می... اثر استاد دکتر برآهنی.

+نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت3:32توسط (سپنتامینو) | |

 

 

کر به کوبه با کوبه کوبه، با من که با رعد شمشیر گونه ای در فرق سر

کوبه میکوبه به کوکو خردۀ کاری به کارم دیو سپرده

سیخ داغی از ته مغز تا چشم و لوزه، لوزی است این بی نمک دستِ کپیده.

رفیق توی چاه، من توی دهلیز هر دو اندر گُه چون گهوارۀ مهر من و او

مهر دوستانه به توفیق همه تفاهم بر این که هر دو بر ته چاهیم و هر روز شرشری از شاش بچه بر سر ما جاریست.

جو گرفته کوبه ای بر کوبه ام، کوفیده است بر فرق سر تا ته که کاریست ضربه اش.

ذهن داغون منی هست که در این آشفته بازار تا صبح بر سرش کوبیده است.

میکوبم ولی جایی از من نیست کبود و کبودی بر من بی اعتنا.

چَک به چَک بر چالۀ  گونه و صورت نصفه شب در خانۀ تاریک...

صدای چیست؟؟؟ می پرسند کسان... پشه است!!! کاش می میرد این زره پوش پشۀ ذهن من.

...

تا هستیم همانجایی که هستند همه، مو عادیست، خرقه بر تن فانیست، آینه عجب جامیست!!!

درونگرا میشوی، درونگرا آنقدر درون که آرزوی ده من پشم بر سر و روی داری...

پنهان خود کن، خود پنهانی، نهان شو پشت سّدی از پشم، لالۀ چشم، پشت بوته های پشم...

گوشه نشینم کرده است من.

آنقدر درونم از تودۀ تو که هستۀ زاری شده ام از جرم اتم.

تو، توی کثیف که مرا زندانی کرده است من، از شرّ تو. 

تو ای مردم...

آنقدر درونگریی بر من است میخواهم لخت شوم، لخت لخت از گیس و پشم...

عریان از اعتقاد بر تو، لخت از جامه اعتماد، لخت از زیرپوش شرم اجتماعی. لخت از گیس و ابرو.

کنف و کتان جامه نیست. من جامه ام برمن، کتان دارم از سر تا به پا. لخت لختم از ادعا.

ابرو بر من سنگین است. موی سر بر من زیاد. بگذارید این شوید دو تای مو را بریزم بر زمین. بریزم ته چاه.

بگذارید هواری بزنم.

 بگذارید از ته دل نعرۀ آزردگی از من بدهم.

بگذارید تا عریان شوم از من.

موهایم را از ته بزنم...

مژه را از ته،

ابرو را از بن.

گردن را از بیخ.

 از شرّ کفش سفید.

از شر این همه من. از من، از آنی که منم بر گردۀ خر. این منم.

.........

بگذارید هوایی بخورم.

در درون سلول تنهاییم طنابی فکنم.

پرواز کنم

از سقف.

و لاشۀ بو دادۀ کرم خورده ام را از ته چاه،

مردمی بکشد بیرون.

...

شاید بوی تعفن،

کر کند گوش کوبیده کفتارِ مردم را.

هم چنان بر سر میکوبم...

 

( آرش سپنتامینو)

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت23:12توسط (سپنتامینو) | |

شمشیرم رو از رو بستم.

ایندفه اسامی رو کامل مینویسم تا هر کس خواست بتونه با سرچ پیدا کنه.

اصلا برام مهم نیست چه فکری میکنن، کمیته انظباطی هم بره به درک.

هیچ کدوم از این آقایونی که در موردشون میخونید نه استادمن نه کلمه ای به من آموختن. پس نه حق استادی به گردنم دارن نه من تا آخر عمر بندشونم...

اصلا هم در اوج عصبانیت نمی نویسم (بعد از یک ماه) تا زیاده روی نشه، هر چی میخونید واقعیت محضه...

...

۱۸ اسفند روز بوشهر و روز ننگ شهرداری بوشهر،

هزار تا جشنواره به مناسبت این هفته برگزار شد یکی از اونا مسابقه عکاسی روز بوشهر و یکی دیگشون مسابقه اسکیس بود.

بنر ها رو تو شهر نصب میکنن، هر جشنواره رو یک جا، یعنی اگر بخواید مطلع شید که چه برنامه هایی هست باید کل شهر رو زیر پا بگذارید تا هر بنر رو یه گوشه ای از شهر، لای شمشادا یا سر چهار راهها مشاهده کنید. بعد از اطلاع پیدا کردن از موضوع همایش یا سخنرانی یا سمینار یا جشنواره، برای شرکت در اون اقدام میکنید، ولی پایین بنر فقط یه تلفن نوشته شده. تماس میگیرید. با احترام جواب میشنوید. ولی احترام به چه درد میخوره زمانی که تمام اطلاعات رو اشتباه میدن. و با پر رویی میپرسن مگه شما پوستر رو نخوندید؟  و شما فقط میتونید بخندید و بپرسید مگه اونجا چیزی هم نوشته و جواب میشنوید باید تشریف بیارید اینجا و فرم رو از اینجا بگیرید. اونجایی که گفتن دبیرخانه ی دائمی روز بوشهر  نام داره.

وقتی تمام کاراتون رو آماده میکنید و میرید به دبیرخانۀ جشنواره، با فرمی مواجهتون میکنند که مواد داخلش با اون چیزی که پای تلفن بهتون گفتن فرق داره. دست از پا درازتر برمیگردید و آثار رو ادیت میکنید. بله طبق معمول روز اختتامیه که شما ساعت و روزش رو اتفاقی متوجه شدید فرا میرسه. انتظار دارید حداقل به دارندگان آثار برگزیده یه پیامک بدن ولی... تماس میگیرید با همون تلفن قشنگ.

سلام قربان چندتا سوال داشتم.

- شما؟؟    (  مگه تلفن پاسخگویی نیست؟!!!!؟؟؟)

من فلانی هستم میخواستم، زمان دقیق همایشهای عکاسی، بافت قدیم، و اسکیس رو بدونم اگه ممکنه.

- داخل بنرهای شهر نوشته شده.

قربان ولی اونها هر کدومشون یه جای شهر نصب شدن من اگه بخوام کلش رو بخونم باید یه آژانس بگیرم و دور شهر دنبال بنر بگردم. (همایش بافت، باغ زهرا- عکاسی م امام- معماری م شهربانی- اسکیس عالیشهر، پیادهروی دسته جمعی پ تلویزیون و...)

-حالا کدومش رو میخواید.

همونایی که گفتم.

-همایش عکاسی که مال "هنرمنداست" (یعنی من که پای تلفنم قطع به یقین عمله هستم)، بقیشم یکشنبه و دوشنبه.

چه ساعتی؟

-فکر میکنم ۹

و بدون خداحافظی قطع میکنه.

شب اختتامیه:خب معلومه، اصغر میره رو سن به اکبر جایزه میده، اکبر میره به اصغر جایزه میده، کبری میره به جفتشون جایزه میده و جفتشون میرن به کبری جایزه میدن. به هر حال مراسم تقدیر هستش دیگه... کلا ۷ اثر میتونسته ارسال شه به دبیرخانه ولی بعضیا ۶۵ تا عکس هم داشتن (۳۰تا دخترشون و ۳۵ تا خودشون)از بعضیا هم ۱۲ اثر چاپ شده تو نمایشگاه ملاحظه میشه، نمیدونم چند تا عکس داشتن کلا...

(ولی از حق نگذریم خیلی خوش گذشت و خوب بود)

............................

مسابقه اسکیس:

دقت کنید: اسکیس به معنای طراحی سریعه. یعنی وقت امتحان یا مسابقه، موضوع مشخص میشه و آرشیتکت باید در مدت ۴ ساعت، طراحی کنه (از محوطه تا سایت، پلان، نما و برش و جزئیات اجرائی) و روی شیت ارائه بده. مثلا موضوع میتونه یه ترمینال یا رستوران یا هر چیز دیگه ای باشه. در ضمن باید به مشخصات اقلیمی، روانشناختی، و جامعه شناختی مکان مورد طرح هم توجه بشه.

 

ساعت ۹ صبح. هیچکس نیومده، تقریبا یه ساعت بعد تازه با وانت میزها رو میارن و شروع میکنن به چیدن میزها لب ساحل. میزها اونقدر تمیزن که شیتهای سفید رو خاکستری تحویل دادیم. شروع میکنن به تحویل شیتها. تقریبا یک و نیم ساعت گذشته. خب موضوع چیه؟ مگه نمیدونید؟ چیو نمیدونیم مگه مسابقه نیست؟ چرا ولی موضوع از قبل اعلام شده...  خب موضوع چی هست؟ اقامتگاه موقت ساحلی (آلاچیق). بلاخره کدومش؟ این دوتا با هم فرق دارن. -نمیدونم شما همون آلاچیق طراحی کنید توی یه اقامتگاه... سایتش کجاست؟ اندازش چقدره؟ سایت نداره از خودتون بکشید.

آقا مگه مهد کودکه؟ مگه مسابقه نقاشی کودکه؟ بدون سایت ما چی طراحی کنیم؟ برای کجا طراحی کنیم؟؟؟

توی همین دعواها بودیم که دیدم بچه های "بیب" دانشگاه خلیج فارس، کاراشون تقریبا تمومه!!!!!

همه دست کردن تو کیفاشون و یه سری کاغذ که روی اونها سه بعدی آماده از آلاچیق بود رو بیرون آوردن و شروع کردن به بریدن کاغذها و طرح های از قبل کشیده شده وچسبوندن کارها به شیتهای مسابقه. بچه ها گفتن یا اعتراض کنیم یا پاشیم بریم. من که با صبرم نشون دادم از همه احمقترم، گفتم الان که نمیشه اعتراض کرد بگذارید مهندس حسین آبادی (دبیر مسابقه و داور) بیاد، به اون میگیم. مهندس از راه میرسن و شروع میکنن به مسخره کردن ما: شماها چرا دارید طراحی میکنید؟ بیکارید نشستین اینجا؟ -مگه مسابقه اسکیس نیست؟ پس چیکار کنیم؟ م: باید از قبل آماده میکردید. ما: قربان مگه مسابقه نیست شما به جای اینکه طرف ما رو بگیرید طرف اونا رو که دارن قانون رو زیر پا میذارن رو میگیرید؟؟؟ م: نه ما از قبل گفته بودیم. ما: به کی؟ م: به همه. ما: همه یعنی کی؟ یعنی داشجوهای نورچشمی سراسری؟ م: اغتشاش نکنید جو مسابقه رو متشنج نکنید خودم حواسم هست...

مهندس تشریف میبرند سمت دانشجویان با معرفت سراسری. بله از صحبتهاشون مشخص میشه که داور مسابقه قبلا داخل دانشگاه طرحها رو با اونها کرکسیون کردن و از همه طرحها اطلاع دارن...

افراد مهمتری میان بازدید، رئیس میراث، شورای شهر، باشگاه شهرداری، معاون فرهنگی شهردار، باشگاه شهرداری و ...   یکی از این آقایون با دیدن ماژیکهای راندو  فرمودند: "( وای چقدر مداد  رنگی)" ماشالا سطح سواد در اون جمع بالاتر از فوق دکتری بود.

دانشجوهای دانشگاه آزاد به هرحال کم نمیارن و طراحی میکنن. بعد از ناهار و بگو بخندهای مصلحتی، زمان تموم میشه. دوباره از داور درخواست میکنیم:

جناب آقای مهندس ما به خاطر شما و اعتبارتون توی شهرداری، شکایت کتبی تنظیم نکردیم، میدونید که دانشجوهای سراسری دارن تقلب میکنن. اگر قرار بود ما هم کار  تری دی (۳ بعدی) بیاریم میدونید که مدلرهای بهتری داشتیم از اونها. این وضع مسابقه نیست نه سایت داره نه مشخصات. اونم از بچه های سراسری.

م حسین آبادی: نگران نباشید من خودم حواسم هست، شما با هم دوست باشید و اغتشاش نکنید. جو رو متشنج نکنید... (این جملات هزار دفعه تکرار میشن)

 خیلی جالبه که هیئت برگزار کننده هم به صورت اتفاقی همشون دانشجوی معماری خلیج هستنو به غیر از برقراری صلح و آرامش جواب دیگه ای ندارن به ما بدن. رئیس انجمن دانشگاه خودمونم که فقط نگاه میکنه... این دفعه دومی بود که به خاطرش شکایت کتبی تنظیم نکردیم...

صبح روز بعد، به امید حواس جمع آقای مهندس میریم به سمت آمفی تئاتر مجتمع فرهنگی هنری بوشهر.

بله، آقای مهندس بیرون ایستادن و خبری از دکتر کولیوند، دکتر حناچی و پروفوسور سرفراز پدر باستانشناسی ایران نیست. ( دکتر حناچی و پروفوسور سرفراز از تهران دعوت شده بودند).

داخل که میشیم میبییم داورها عوض شدن. دکتر کریمی، مهندس خواجه زاذه و مهندس نصیری ۱۰ اثر رو برگزیدن و دارن رای میدن. از بین اونها؛ ۸ اثر ۳بعدی (آماده) و بقیه فاقد سایت و مسائل اقتصادی و اجرایی هستن. از ۱۰اثر برگزیده فقط یک اثر از دانشگاه آزاد هست. با یک نگاه اجمالی خیلی راحت میشه فهمید که هیئت محترم داوران فقط کارهایی رو انتخاب کردن که در اونها از پنجرۀ مثلا بوشهری استفاده شده و اصل مسابقه طراحی یه نماد برای بوشهر بوده نه آلاچیق. نه نکات اجرائی و نه نکات معماری مد نظر نبود  و تنها نمادی از بوشهر بودن مهم بود. حالا مهندسین و اساتید مجرب ما چطوری آلاچیق و المان رو یکی دونستن ما نفهمیدیم. نکته جالب دیگه این بوده که دوستان کار من رو توی کل آثار پیدا نکردن، احتمالا شیت من و شاید تعدادی دیگه به دستمال گردگیری و یا چیزی شبیه به اون تبدیل شده بوده.

همایش شروع میشه. مهندس حسین آبادی تشریف میارن و با بغض از شهرشون که زمان نادرشاه دبی بوده و الان روستاست حرف میزنه. از قدمت و صلابت بوشهر که زمانی مهمترین بندر آسیا و خاورمیانه بوده و حالا فقط یه خرابه است حرف میزنه. میگه و میگه و بلاخره همه تقصیرها رو میندازه گردن دانشجوها...!!!!! میگه شما با بی توجهیتون شهر رو خراب کردید.

آخه مرد نسبتا محترم اون موقع که همه کلیساهای شهر رو تخریب کردید، پدرای ما کودک بودن. زمانی که عمارت هاتون رو خراب کردید ما کجا بودیم؟؟؟ زمانی که ما یه لنگه پا داخل میراث التماس میکردیم طرحهای پژوهشیمون رو مطالعه کنن و فقط این هفته، اون هفته شنیدیم شما کجا لم داده بودی؟ زمانی که درخواست نمایشگاه و تورهای پژوهشیمون توی کازیه ها پوسیدن شما کجا بودید. زمانی که دانشجوهامون در به در دنبال نقشه های عمارت هاتون میگشتن و فقط نداریم، نمیدیم، شنیدن شما کجا بودی؟؟؟ زمانی دانشجوها و مدیر گروه التماس آدم خودخواه و از خود ممنونی مثل شما رو میکردن تا بیای طرح ۳ تدریس کنی رو کدوم گنج قارونی تخم گذاشته بودی و منتظر تخم طلات بودی؟؟؟؟؟؟ وقتی مدیرگروه ما جلوی دانشجوهاش اشک میریزه و از سوسه و ناز کردن شما مثلا آرشیتکت برامون میگه، شما منتظر کدوم قرارداد میلیونیت بودی؟؟؟؟؟؟ حالا میای جلوی دوربین واسه من اشک تمساح میریزی که وای بافت تاریخی رو با گریدر خراب کردن؟؟؟؟ بافت تاریخی بخوره تو سره هر چی آدم ریا کاره. نه آقای مهندس با اشک و زاری بوشهر ونیز و یزد نمیشه.

 

جناب آقای دکتر کریمی میان رو سن، معلومه به احترامشون کل سالن تخلیه میشه و مجری برنامه میاد جلوی در التماس میکنه به خاطر پروفوسور سرفراز که از تهران پاشده اومده، دندون رو جیگر بذارید و برگردید به سالن... آقای دکتر کریمی زمانی مدیر گروه ما بود و خوشبختانه الان فقط استاده. کسی که موهاش از دندوناش سفیدتره و میگن هنوز دکتراش رو نگرفته ولی با این حال هر وقت بهش میگی آقای مهندس جواب نمیده. حتما باید بگی آقای دکتر تا یه علیک نصفه نیمه بشنوی. آدمی که جواب سلام دانشجوهای خودش رو نمیده ولی برای نورچشمی ها و دخترای سراسری از جاش بلند میشه. به پاشون بلند میشه و اونا سالن رو براش خالی میکنن. خدایا اگه زمانی زدی تو سرمون و ما رو معلم کردی یکم معرفت و شعور و تواضع هم بهمون بده تا به جای اینکه هر شب و روز فحش و نفرین بشنویم هر روز دعا و آرزوهای خیر پشت سرمون باشه.

آقای خواجه زاده، کسی که میگه هر کی توی شیتش نوشته داشته باشه شیتش رو پاره میکنم، در صورتی که توی برگۀ خواسته های مسابقه نوشته ( نوشتن مطالب ضروری برای تفهیم طرح) آقای مثلا مهندس یه سوال دارم از الان تا هر وقت با من روبرو شدی وقت داری جواب بدی. جمله: " چادر از جنس های دنسیتی پلی اتیلن با اتصالات گالوانیزه"  رو برام با اسکیس نشون بده.   یا مثلا جملۀ: "تعزیه کاملترین گونه نمایش در تاریخ نمایش است".   نکنه سوادشو نداشتی که شیت رو پاره کردی؟؟؟؟بالاخره ما نفهمیدیم شما استاد عناصر جزئیات و ساختمانی یا آرشیتکت هنرمند و استاد طرح و مقدمات؟؟؟

...................................

خدارو شکر که مهندس حناچی و پروفسور سرفراز سخنرانی کردن، و سالن از انرژی مثبت و علاقه به آدمای خوب منفجر شد وگرنه ما از زور عصبانیت منفجرش میکردیم.

 پروفسور با کمک دکتر کولیوند اومد روی سن، با پا درد و گرسنگی تا ساعت ۱.۳۰ یا ۲ ایستاد و مثل پدربزرگی که برای نوه هاش قصه بگه، از کشفیات جدیدش که توی دنیا مثل بمب صدا کرده و خیانتهای گریبشمن ملعون برامون گفت. پدر باستانشناسی ایران کجا و  جوجه آرشیتکتهای بوشهر کجا...

زمان اهدای جوایز:

جایزه اول: ۳۰۰ هزار تومن، تندیس، سکه روز بوشهر، لوح تقدیر و " تنظیم قرارداد حرفه ه ای با شهرداری و میراث.

معلومه چون بودجه ندارن و برای بیلان کاری جایزه قرارداد میدن، و برای اینکه ضایع نشن که طرح برگزیده رو اجرا نکردن، میگن هیئت داوران طرحی رو شایستۀ مقام نخست ندیدند...

نفردوم دانشگاه خلیج، نفر سوم دونفر مشترکن از خلیج... (چه تری دی های زیبایی)

.............

یه چیزی میگم به هرکی (بوشهری ها) میخواد بر بخوره، میخواد بر نخوره. "استناد میکنم به کتاب عیسویان در بوشهر" اثر دکتر مشایخی. و... حرف خودم نیست لطف کنید غیرت بوشهر پرستی تونم جای دیگه خرج کنید. اونموقه که همشهریهاتون با این کاراشون آبروی بوشهر و بوشهری رو می برن رگ غیرتتون رو باد کنید نه اینجا برای من.

در طول تاریخ هیچگاه بوشهر به دست بوشهری ها آباد نبوده، یا فرنگی ها آبادش کردن یا مسافرا یا ارامنه. اون از ۴ محلش، یکیش به نان بهبهانی ها، دیگریش به اسم دهدشتی ها، دیگریش به نام هندیها (کوتی) و دیگریش به نام کازرونی ها و ... است. سردارشون که تنگستانی بوده، و تجارشم که همه مهاجر بودن. حکامشونم که از شیراز و اصفهان و تهران پست میشدن. عمارت ها و حسینیه هاشونم که هر کدوم به اسم یه مهاجره. حالا بوشهری ها چیکار کردن؟؟؟ همه جای تاریخ به همه حال دادن و مهمان نوازی کردن و روز آخر بدترین خاطره رو از خودشون به جا گذاشتن. میتونید برید کتب تاریخی که مربوط به بوشهر میشه رو بخونید.

آقایون مهندسین بالا برید پایین بیاید، جفتک بزنید، بشکن و بالا بندازید، هر کاری کنید با بومی سازی کار به جایی پیش نمی برید. اون از حوزه هنری تون، اون از دانشگاتون، میراث فرهنگی، شهرداری و... اینم از شما گروه ۷ که میخواید بشید سوپر من و از بوشهر ونیز بسازید. خدا کنه. ما خوشحال میشیم اگر دست ما کاری بر میومد دریغ نمیکنیم، تا این ابربندر نادرشاه افشار رو دوباره براتون بکنیم ابوشهر...

.........................................................................................................................................

اسفند و فروردین ۸۸-۸۹

 

 

 

از دوستان بزدل و ترسویی که فیلم زیاد نگاه میکنن و مثل مافیایی ها با اسامی مستعاری مثل، مجنون، کالاتراوا، ناشناس و ... پاسخ میدن خواهش میکنم منت گذاشته و اگر آشنایی دارن؛ با اسم حقیقی بیان که بتونیم صحبت کنیم. اینجا نه کمیته انظباطی داریم نه حراست. چیزی ازتون کم نمیشه که مرد باشید و حرفتون رو رودر رو بزنید...   

  ممنونم.

...........................................................................................................................................

پ.ن:

۱- از غلطهای املائی و نگارشی که حتما هست عذر میخوام، متن طبق معمول بازنگاری نشده.

۲- در بیان اتفاقات زیاده روری نشده و تمامی گزارش ها با عکس و فیلم مستند شده و قابل ارائه هستند.

۳- اسامی افرادی که آورده شده حقیقی است و من هیچ وقت دانشجوی اونها نبوده ام.

۴- اینجانب هیچ عنادی با دانشگاه و یا ارگانی مثل میراث و شهرداری ندارم و مطالب در مورد اشخاص و نحوه برخورد می باشد.

۵- مطالب بیان شده نقدی تند در جهت بهبود وضعیت فرهنگی و معماری استان هست و قصد تخریب ندارد.

۶- از اساتید محترمی که در استان تدریس میکنند عذر میخوام و امیدوارم دچار سوء تعبیر نشوند.

۷- از دوستان بوشهری میخوام که واقع بین باشند و به جای درگیری به فکر ساختن شهر تاریخی بوشهر باشند.

۸- از تمامی کسانی که در بوشهر در سال گذشته به من لطف داشتن و با مهمان نوازیشون بنده رو شرمنده کردن سپاسگذارم. 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت21:57توسط (سپنتامینو) | |

می نویسم،

جاده بارانیست...

هوا عالیو، بندر از نوباوگان خالیست.

مینوسم از تخت...

تخت خالیو، من بر زمین، شاهنشاه بر اسب و تخت خالیست.

کوچه نمناک و باران بندر عالی، هوا دیوانه ام کرد، تهران در سوگ سرمای دمدمی شاکیست.

موج آرام است و دریا بی تلاطم، میتلاطمد آن حرامزاده ی دلمرده  ی نالانرا.

حرام است جاری شدن بر زبان، جبر جوخه ی جوهر سیاه جوجه ی بی باران.

دریا آرام است و بی تلاطم می تلاطمد توله ی این قلوه ی سگمرده ی بی مادر را.

راه در آغاز.

کوچه بارانی،

لنج خاموش بر گرده خشک گل و لای آسمانی.

شالوده به دست، زورق بر گل نشسته،

پشت کوهها شهریست، دریا بی پشت نشسته.

دریا پشت ندارد بی تلاطم میتلاطمد این مغز عریان را.

می تلاطمد کوله بار کلیشه ی مرغداران را.

می تلاطمد توله به توله در دودسته.

جاده جاری و کوزه بر سر، سار بر گرده ی الاقی بنشسته.

می تلاطمد این حرامزاده های سیلی از مادر خورده را.

حرامزاده ها می گریند بر تلاتم این جلاد.

شلنگ می اندازند به تخته.

شلنگ به تخته می اندازند جبر کرده. شلنگ تخته بر تخت خالی می زنند.

تخت خالی از شاه و حرامزاده بر گل نشسته.

بندر پر شده از هیاهوی خوشگذرانی...

بندر خالی، توله بی توله ای مرغ کهکشانی.

هوا عالی

آسمان آبی

جاده جاری

مرغ احمق ماهیخوار در طوفان می تلاطمد برای ماهی...

 

راه باید کرد آغاز

حرامزاده های سیلی از مادر خورده را باید کرد آزاد...

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت20:16توسط (سپنتامینو) | |

 موي سياه و جامه رنگين

پيچيده به دور خمره ها. شكست و خنديد

پيردخت با اصالت،‌ با نام وطن، وطن،‌ شقاوت

آن دخترك باكره ي هزار اعصار

آن بانوي پير پاك و خندان

آنكس كه به طول قامت صبح،‌ وز قامت طولاني زباندرازان

آنكس كه به عمر پارس و پارت بود

بي شك  بدو تجاوز شد ومرد...

آبرو رفته و ديو از خواب پريد

شيشه بشكست و پرده دريد

باكره گي دَقدَقِتان است دوشيزگان؟؟

پرده عصمت پارس رفت،‌ سيل آمد و بر تاريخ ريد

پايه صندلي دوست در دست تو بود

گرگ آمد و چارپايه بريد

دوست در مسخ وِلوله ي شادي تو بود

پتك را بالا گرفت بر سرت كوفيد و پُكيد

شانه خالي ميكنيد از كوزه ي بشكسته حال؟

يگانه معتقد بر ايراد، رفت و بديد

رفت. ولي چون حُسن نگفت،

نمكدانها بشكسته شد،‌ كوچه گريست

يلدا كه بود،‌كشك چه بود، پشم كه بود؟

ميراث آريا به بال شتر مرغ افسانه رفت و پريد

كوروش در قبر به ويبره ميرود هر روز و شب

غيرت هزاران ساله ي پارسيان كپك زد، گنديد

آريا كو؟ پارس كو؟ پارس كجاست؟؟؟

همه ترك و عرب و ده رگه شيد

...

آنكه در صحرا قوتش ملخ و شبپره است...

عجم و گنگ بخاند مارا ، تاج كياني بر سرش بنهاديم

آنكه با خاك و علف، چادر ساخت

تاريخ دار معماريش بنگاشتيم

در ته راهروي ترمينال

هر كه ايرانيست بي سر و حال

آنان كه براي مستي و عشرت رفته اند،

لخت لختند و عرب در نشيمنگاهشان* دنبال جنس مي گردد...

هر كه پاسپورتش پارس است،

در قرنتينه كده ها سالار است.

در ميكده بستند خدايا مپسند

خير، ميكده باز است، ايراني را راهش ندهند!!!!!!!*

آنگلوساكسن براتان شاخ شد...

شاه شاهان كورش كبير را عرب خواند و بشد

آناهيتا را ملكه اي كرد عرب

كاخ اشكاني را سند زد به عرب آن بي رب

بخت النصر خونخوار را بخواند شاه شاهان

سبك معماري پارس را بچسباند بدان

پارس را خانه دزدان و شرّان ناميد

درّيد هر آنچه در كتاب تاريخ خوانيد.*

...

روده دراز است و تهمت بسيار

غيرت ايران را بر گور بسپار

گل و بلبل و سمبل و چوبه دار

آلو و شهد و تِرِكمان بر سر كرسي گذار

فال خواجه گر به دست مي گيريد خواجگان

شب تا سحر بر يلداتان بگريييد عاشقان

بانوي نگهبان سحر

شب نشسته تا ستيغ نور و گرد

عاشقي كو خود بكشت بهر خورشيد پر شرر

كاسه بشكستند و بدرّيدندش

كاسه بشكست و يلدا درّيده شد

آن همجنسباز طول تاريخ دزديده شد.

جامه ي يلدا پاره كردند و برفتند بي درد...

بنشينيد و ببينيد جامه خورشيد كي پاره خواهند كردند...




(آرش سپنتامينو)


.........................................................................

*- نشيمنگاه: عضوي از بدن كه انسان روي آن مينشيند.

*- برگرفته از حال و هواي مسافران ايراني در كشورهاي عرب ( برگرفته از واقعيت)

*- برگرفته از مستندهاي بريتيش برادكستينگ كمپاني

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت20:41توسط (سپنتامینو) | |

رفاقت بوی جوراب میدهد

معرفت بوی پای ناب میدهد

کسی که گویی در شهر بی ریاست،

به غریبه نان وارونه میدهد.

...

از کوی انس و الفت باغ معرفت

وز بار اشتران راهی منزلت

در کف پایشان فرو رفته شتر شل کن

این گیاه درد آور بی معرفت

...

در جوی آب ساقیان،

خفته زلال راویان،

در این زلال و ظلمات

فراخیزد انعکساس لولیان

...

دستی بر آب زنم کم

خنکای زلالش باز کند عقلم

ولی از شواهد هویداست،

که در بالای جوی کودکی شاشد در آب دم به دم

...

برای آنکس که لیاقتش فحش است،

معنی خوشرویی برایش دگم است

کسی که اندر فکر خمارش توی دلسوز، اسکلی

آدم حساب کردنش حرام است

...

کفش زیبای کتانی

برای زندگی پر از شادمانی

کفشی که آرمش نایک است

بویش پر می شود از بوی باقالی

...

برگ است و باد و خنکای نسیم

بوی عطر گلهای پاییزی و دلنگیزترین شمیم

در کوچه باغ تنهایی درختانِ سر به ابرگاه کشیده

کودکی در پشت درختی سترگ دفع میکند آنچه کرده است ریم

...

خالهای سرخ و سیاه را جور کن

تک بچین تا شاه و صبر کن

گر در وقت کاری ریم را نکردی رام

خنجر از پشت میزند بر تو رفیق، نوش کن

...

بوی جوراب میدهد آنچه فکر میکردم نامش رفاقت است

بوی باقالی در چرک لای شصت پای میدهد هر که سر تا پا ادعا است

وقتی که جواب احتیاجی، برایت پاچه خوارند

وقتی خر از پل گذشت، سپنتایشان خراب است!!!!!!



(آرش سپنتامینو)








...

+نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت19:39توسط (سپنتامینو) | |

یه مدت بلاگ تختست تا یاد بگیریم:



1- اینجا فضا مجازیه و دعوا ها هم مجازین نه واقعی

2- اگر بی پروا مینویسم، منتظر نقدهای بی پروای شما هستم ولی توهین به خودتون و دیگران نه

3- به نظر هم احترام بگذاریم.

4- من و میلاد اگه فحش و کتککاری هم بکنیم، آخر شب با خنده و خوشی میریم خونه. اینجا دعوا نیست. رینگ بوکس نیست. اگه منو نقد میکنید من قبول میکنم. لطفا به هم احترام بگذارید و شما با هم دعوا نکنید.

5- کلاغ عزیزم، انقدر برام محترمی و نظرت برام مهمه که همیشه ازت میخوام بیای و کارامو ببینی، چه طرح ها و چه نوشته ها. ولی اجازه بده بقیه هم هر چی میخوان بگن و تو نقدشون راحت باشن .

6- آقا میلاد، لطف کن بذار جواب منتقدین رو خودم بدم. اگه من جواب بدم ناراحت نمیشن ولی اگه بقیه جواب بدن سو تفاهم میشه و فکر میکنن بحث مغرضانست.

7- آقایون و خانمهایی که می ترسید اسم بنویسید:

فکر می کنید اینجا جلادخونست و منم چنگیز خانم و اگه بفهمم کی هستید میام گردنتون رو می زنم؟؟؟؟؟؟؟؟

این بچه بازیا چیه؟ این مسخره بازیا چیه؟ اینجا یه محیط باز فرهنگیه برای اینکه همه بیان عقدشون رو توش خالی کنن و توی زندگیه واقعیشون درگیر نشن. اگه  از من دق و دل دارین  حرف بزنین. قایم موشک بازی نکنید.

8- جنبه خوب چیزیه.

9- من نویسنده نیستم. تاحالا می نوشتم برای کسایی که ازم قلم میخواستن. حالا که نمی خواید نمی نویسم. البته اینجا و برای شما...

10- زارامینوی عزیز:

عذر میخوام اگه  سوتفاهم یا شاید سوتعبیر اتفاق افتاد و بحث کمی از حد خارج شد. من همیشه قلمت رو تحسین میکنم و بیرون کشیدن نکاتی که ما تو مسائل عادیمون نمی بینیم رو می پسندم. اینکه به زور از کارکترهات حرف نمیکشی بیرون خیلی خوبه. اگه جسارتی به شما و بلاگتون شد عذر میخوام. امیوارم روز به روز قوی تر ادامه بدی.

11- خاله 3 حرفی:

مرسی که انقدر بزرگمنشانه به مسائل نگاه میکنید. بچه بازیهای من رو هم ببخشید میدونید که برای کارام دلیل دارم. شاید از نظر دیگران دلایلم منطقی نباشه ولی...راستی ازتون میخوام که همونطور قوی و مطمعن به آرمانهاتون ادامه بدید.

12- تخته شدن بلاگ ممکنه از 2 هفته تا 2 سال ادامه پیدا کنه. هر موقع به این نتیجه رسیدین که بلاگ رینگ بوکس نیست و محلیست برای تعامل فرهنگی و اینکه باید به هم احترام بذاریم حتی اگه هم عقیده و سلیقه نباشیم...خبرم کنید تا بلاگهاتون رو مطالعه کنم.

13- حلالم کنید

پ.ن: عدد 13 و بقیه اعداد فرد هیچگاه در ایران باستان نحث(س) نبودن و همش خرافات بریتانیایی هاست. محض اطلاع بعضیا)

14- از این به بعد تنها عکاسی میکنم، تنها طرح میزنم، تنها مینویسم و تنها میخونم تا موقعی که دوباره به اجماع برسید اگه برسید...

- از همه کسانی که تو مدت این 6-5  سال احساس کردن بهشون توهین شده، عذرخواهی میکنم.

15-به امید دیدار

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت19:33توسط (سپنتامینو) | |

اسهال بهانه خوبیست برای نان و ماست شب...


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت21:48توسط (سپنتامینو) | |

ترس

...

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت13:47توسط (سپنتامینو) | |

به دلیل برپایی نمایشگاه اولین کارگاه "عکاسی معماری" در استان، اینجانب چند هفته ای در غیبت به سر میبردم.

....................

طی مطالب فوق اعضا به شرح زیر می بودند:

برگزار کننده: ح هنری

استاد: مهندس یاور صیادی

مسئول کارگاه: اینجانب

داوران: م کیانپور و دوستان

آثاری از : ما

بهترین عکاس و پر مخاطب ترین عکس:

زارامینو

هنری ترین عکس:

دالیم

مفهومی ترین عکس:

سید حسن حسینی مفرد

معماری ترین عکس:

ه-زند...

بدترین عکاس از دید همه:

من

حمّال گالری:

من

پرخاشگرترین عکاس کل منطقه:

من

احمق ترین عنصر موجود گالری:

ما 3 تا

آدم بدا:

ما

آدم خوبا:

اونا

.................................................

واحدی که یک سال کسی طرفشم نمیومد، به زور فعالیت ما شد پرمخاطب ترین واحد

آخرشم یه دسته بیل دادن دستمون و هممون شدیم اخه.

قرار بود به زارامینو 2 تا جایزه بدن، دوتاشو یکی کردن و با یه سکه پارسیان هفت هزار تومنی و یه دست و سوت، سر و تهشو هم آوردن.

آخرشم به جرم لطف بیش از حد فرستادنمون کمیته انظباتی!!!!!!!!

بشکنه دستمون، آتیش بگیره تشکیلاتشون

.....................................................................................................

راستی یادم رفت بگم:

به غیر از اون 8 ماهی که برای 18 ورکشاپ طی شد، دو هفته هم سر کار و کلاس نرفتیم. یکی از بچه ها از زیر سرم بیمارستان پا میشد میومد گالری تا جواب مخاطب رو بده که یوقت آبروی ح هنری نره... حقمونه











+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت19:1توسط (سپنتامینو) | |

طنابی بافته..

بافته از بودن و نبودنهای مزحک ذهنی زننده...

یک گره،

از چگونه بودن، نه بودن یا نبودن.

چهارپایه،

 ساخته شده از یک پایه لغزان و نومید، در حال شکستن...

و من

محبوس در حلقه زرین دار، مستحکم روی تکپایه اشتباهاتم، می رقصم، می چرخم، مست مستم...

و تو...

حکم در دست، خنده بر لب، لنگ در هوا، لنگت منتظر لمس آخرین مماس پایه و زمین...

فکرت،

در ضربه، و رقص زیبای رب النوع مستی و رنگ، پسر الهه تاریکی و از نسل خدایان غرور.

ذهنت،

بهجت دیدن من در رقص، در سماع خون آلود دار، در چرخش دار در هوا...

او،

نگاهش به ما، و تشویش.

ترس،

در من و تو:

تو از نلغزیدن من، من از لغزیدن تو...

انتظار...

به پایان

دار،

خالی

پایان،

دیگری، دیگر، دیگران

بعدی...

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت22:16توسط (سپنتامینو) | |

غریبه ای غریب در غربتی که فکر میکرد وطن است در حال قلیان بود و گاه و بی گاه مورد پرستش قرار میگرفت. گرمی و گردن و گاله گشاد و گهواره معرفت و شناختی که از هیچ صافیه صافی رد نمی شد مثل طناب دار، دور گردنم رو فشار میداد. تو راه یه کلاغ دیدم که میدونستم از یه جای دیگه اومده. سرش رو میاورد پایین و بقیه رو از بالای چشمای پرجذبش نگاه میکرد. نمی دونستم چرا ولی فکر کنم اگه درست فکر کرده باشم قراره بفهم چرا فکر میکرد که باید اونارو اونجوری نگاه کنه!

 شناختشونم مثل کوچه های پر پیچ و خمشون که سر هر انگلیسی رو دور خودش می چرخوند و سر در گم می کرد، می پیچید و پیچوندنشون پای هر پیچ و پر و پرکشی رو چلاق میکرد و پشتشون به پشت ما گرم بود و فکر می کردن اگه ما نباشیم می تونن راهشون رو ادامه بدن. نمیدونستن ما بافت پر پیچ و خم  خاکیشونو از خودشون بهتر بلدیم.

می خواید بومی سازی کنید؟؟؟؟؟؟

می خواید بگید مگسای سمجتون از کلاغا و عقابای ما بیشتر اوج میگیرن؟؟؟؟

نکنه خودتونم باورتون شده میگوهاتون میتونن تو مسابقه اسب دوانی شرکت کنن و از اسبای ما جلو بزنن؟

یا شایدم فکر کردید با جوهر ماهی مرکب میتونید دنیای رنگی ما رو سیاه کنید...؟؟؟؟

ما سیاه رو با رنگ فرهنگی که شما حتی از بادکنک کردنشم می ترسید استفاده می کنیم.

بادکنک رنگی تهدیدتون میکنه؟؟؟؟؟ خاکبر سر ما که خودمونو با شماها قاطی کردیم.

بومی سازی کنید. بومی سازی خوبه. ببینیم و تعریف کنیم.

هرجا بوی منافع کثیفتون میاد وسط بچه های پایتخت میشن نخبه. وقتی میرید زیر سوال و عقل فندقیتون به خط پرواز کلاغ و عقابای پایتخت نمی رسه یاد بومی سازی می افتید.

بعد نشینید و بگید چرا پایتختیا به ما میگن شهرستانی محروم!!! نه به خاطر امکانات درپیتیتون نیست. به خاطر عقلای ناقص و دید یک متریتون به زندگیه. نه نوک دماغتون رو می بینید نه ته راهو. میدونید با این همه پتانسیل میتونستید بشید ابرقدرت. واقعا که این همه امکانات لیاقت شما نیست. لیاقتتون در حد همون چیزیه که بودید. مگس و پشه و خاک و مریضی و بوی گند شهری که بو میدهد پس نامش را گذاردند...

بخدا بچه های پایتخت ادعاشون فلان جا رو پاره نمیکرد. شما خودتون می خواید که زیر سوال برید و با ما مقایسه شید. نه شما قابل مقایسه نیستید.

شما آبروی چهار نفریم که واقعا با شما فرق دارن رو می برید. آدمایی که قاطی شماها اوج گرفتن. بهترین سی جی آرتیستا، فهمیده ترین نویسنده های حسابدار، کانسپچوالیستای خوش فکری که با نبود امکانات نمایشگاه کانسپچوال میذارن، عکاسایی که اصلا شما خط فکریشونم درک نمی کنید. کارگردان و نویسنده هایی که وقتی کار می برن روی صحنه از ترس بادکنکا کل دانشکده شون رو متلاشی می کنید و پلاتوهاشون رو سفید میکنید و داخلش نیکت می چینید. معمارایی که از ترس بی سوادیتون بهشون اجازه نمی دید از تهران استاد راهنما انتخاب کنن. می ترسید سقف کاذب دانشگاه رو به سلیقه خودشون متخلخل کنن. کانون هایی که به اسم هنرین ولی باطنن همه چیز هستن به جز هنری. ورکشاپ ایی که هیچ اتفاقی که شبیه یه ورکشاپ باشه داخلشون اتفاق نمی افته. فقط برای پر کردن بیلان کاری میگید ۱۸ جلسه ورکشاپ گذاشتید با حضور استاد فلانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ما اگه از شما انتقاد کردیم به خاطر این بود که فکر کردیم جنبه دارید، از انتقادای ما در جهت بهبود استفاده میکنید نه اینکه دانشجوهاتون رو از این دانشکده به او دانشکده کوچ بدید آخر هم ترم دیگه یه کپر بزنید تو بیابونای دانشگاه و اونجا رو بکنید دانشکده فلان و فلان!!!!!!!!!!!! جلوی تورها بگیرید، دانشجوها رو از هم گسسته کنید، بینشون تفرقه ایجاد کنید، اساتید محبوب رو اخراج کنید و آتلیه ها رو بکنید آز و آزها رو بکنید آتلیه. مسابقه اسکیس رو یک روز قبل از تحویل پروژه میذارید؟؟؟؟ آخه دانشجویی که ۳ هفته نخوابیده تا در روز سه شنبه ۳ تا پروژه سنگین ارائه بده چطوری مغزش کار میکنه تا دوشنبه اسکیس بزنه، کانسپت ببافه و پرزانته کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مدیر گروه محترم این که به دانشجوهات یاد بدی پایان نامه دزدی بیارن و دفاع کنن و ۱۹.۷۵ بگیرن اسمش مدیر گروهی نیست. داد زدن و استاد اخراج کردن اسمش مدیر گروهی نیست...

خدا به دادمون برسه.

نمک خوردی نمکها نوش جونت

نمکدان را چرا کردی ... ...   ؟؟

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت19:52توسط (سپنتامینو) | |

بی من بی ما بی شما با همه حال و حال و حال و آینده ای که هیچ کس نمی داند چیست.

....

آینده ای که اگر به آن بنگری حتما تغییر می کند چون به آن نگاه کردی.

....

از حال و هوای من در این شهر شرجی، دلتنگی پاییز.

....

آنچه روحم را می خورد، خوره حرامزاده ای که شکمش بی انتهاست.

حسرت یک کت. حسرت یقه ای که در سوز سرمای پاییز بالایش دهم و در بی انتهای کت غرق شوم و کت زرهی شود برای دنیای رزونم که از درونم جاریست و متنفرم می کند از برهنگی ایده و ایده های برهنه.

یقه کتی پر خاطره که تمامش با اشکهایی که از چشمه چشمانم بر او می جوشد خیس می شود و سپس یخ می زند و درونگرایی دورن درد من و درد بودن و درد چگونه بودن و درد آنچه که هست و نیست.

زرهی میخواهم...

....................

پیراهن...همانیست که عریانم میکند. صدای عشقبازی برگهای پاییز که با کفشهایم عشقبازی می کنند و چون او در متنِ میلادِ تنم که من ترک نخواهم کرد سمفونی جیغ آنچه را که بیهوده قرمز نشده است. قرمزی که بیهوده رنگ نینباخته بر دیوار. صدای برگ و سوز و یقه بالا، دفترچه چرم قهوه ای محل یادداشت مرض، دوربین در پشت و 2 تار از موهای سردی که بر پیشانی می کوبد و سینوسی که می سوزد و بدبختیت را یادآور می شود.

و سپس کافه آنان...

قهوه ی گرم وز پسش شعله... و حرف

آن آینه است.

این سنگ. من سنگ، تو سنگ.

جهل مرکب منم، پهنه آفاق تویی، وهم مثلث منم، طبع مربع توئی.

حوصله کن حصل بر آن حول و غزل بر همه آفاق نشان، سنگ را در دست گیر آیینه را بیچاره کن. آیینه، گر شِکند هر تکه اش ما و توئیم. خنده و غم، زجر کواکب مائیم. حوصله کن سنگ را صیقل بده، سنگ را صاب بزن، مشعل و دیو را فرصت ده. سنگ تویی، شیشه توئی، آینه تویی، تصویر بیچاره تویی، صوت و صور باز تویی، غم و درد و کمین باز تویی، باز تویی، باز تویی. خودبشکن، سنگ بشکن، بت تویی، تبر تویی، توبه تویی، بتشکنه تبر بدست باز تویی. 

قهوه ام سرد شده، سینوسم چرکین

بگذلرید آیینه ای بشکنم... هواری بزنم...سنگی در دریاچه پرت کنم...

یکی از دستانم بالاست

حدس بزنید

آیینه کج خیالِ بد مست،

دوباره کدامیک را به اشتباه بالا می برد...!!!

....

  (سپنتامینو)

............................................................................................

(طی پرسه ای در یادداشتهای "دلنوشته های دل سیال" و "مداد سفید")

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت19:26توسط (سپنتامینو) | |

پرورش جوانان مملک با مطالبی که یادگیری اونها عینه بی سوادی توسط اساتیدی که عملا،تحقیقا و تضمینا بیسواد هستند به نظر شما اسلامیه؟؟؟؟

گرفتن ترمی ۱۵۰۰۰۰۰ تومن از کسانی که به نون شبشون محتاجن و ارائه ندادن کمترین امکانات لازم، با کلاسایی که به همه چیز شبیهن به غیر از کلاس هنری و آتلیه. کلاسایی که فقط یه ۴دیواریه ساده هستن با دیوارای کچی و میزهای سایز دبستانی و ....

اساتیدی که خودشون هنوز دانشجو هستن...

 دانشجوی احمق و کودن عمران رو میگذارن استاد معماری.

دانشجوی نفهم سازه رو میکنن استاد هنر.

مرمتی رو میذارن برای عمران.

کجای این دانشگاه اسلامیه؟؟؟ کجای اسلام گفته اینجوری با مردم برخورد کنید.

انتقالی نمی دن از ترس بی پولی.

خدارو شکر که دانشگاه آزاد دولتی نیست که بگن سیاسی شده.

دکتر احمدی نژاد خواست شهریه رو کم کنه بدتر جاسبی ۱۰ برابرش کرد. گفت انتقالیا رو درست کنه جاسبی نصفه شهر هارو ممنوعه اعلام کرد.

این همون دانشگاهیه که رفسنجانی میگفت " دانشگاهی تاسیس کردیم تا فقرا هم بتوانند در آن تحصیل کنند""

واقعا که...

نظر شما چیه؟؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت18:11توسط (سپنتامینو) | |

بعد از بود باران بی برف و باد بوی بویه ی بالهای برج برفی کز وزان درب نالان سران سرود و سپر در دو دست حماری که نالان ز بهر بهاری، حوری، نوری، کوری، سوری و سماور جوشان کزو چون یخی در یخچال عمر مدفون و مدفن پاک از حصار و سُر قبری که هیچ پیاده ای پا بر او ننهاده بود تا گناهش پاک کند، پاک از هوس قوس خیال که بس بلند و بلند و بلند و وزان از سرمای تابستانی که در آن همچو بید بر سر ایمان نداشته اش می لرزید و می لرزید و سوز سرمای خشک بی برفی بر استخوانش کاردی بود چدنی چون چمن چرم افشان سرد یخ که یخی در خِبره ی خیره سری و خیر و خواندن چرندیات دیوانه ای به نا سپنتامینو که سپنتایش را به سپهر و سرایش را به مینوی مین و مان و ماه و ما وز تایش را به تای تاهای تادار و تائی که زارا ترد کرده و بی خش و خوشیش بیش بود وز دگر سپندش صوریست بر خیر و شری که رشّ آرشگونه اش را روشنی در تاریکی تار و تبری بر روشنی و تاریکی تاریک تار تور و نور میدید و می گفت و خود بر دف تر و نر دفتر سیاه سیاهمشق قلم فرسوده خیالی که خوشخیالی پر تای کج خیال خیالات خاک و خل و گرد و نرد و نورد و شهیری چون شهر مادرزادیش شورای نور و شبهای شرور و زیبای زرد و قرمز و آبی و سبز و دودی و دودی و دودی و دودی که دودش بر کمالش کواکب کوکبوار کش کور و کوه کش و گاوی سپروار در دست گرمای زمستان داغ گاه و قدم بر شنهای تابستان و برگهای پاییز که اتفاقا بیهوده قرمز نشده بودن سرد و سوزناک شد تا شما بخوانید بر این آزرده دل، آن شعر شهور شهر را، وز کسان گیرید طعم گرم قهو را، چون لبی کز التماس بوسه ات می لرزد، سرد و چاک خورده از سرمای تابستان شود، چون لبی کز التماس بوسه ات، می پژمُرَد، می پوسد، می میرد...


سردست این تابستان سگ کش،

سرد بود آن بهار عقل کش،

گرم میباید شود این خزان

از کوله بار لبهای عشق کش،

کُش این کوچه کشدار گرمابِدرکُش، کز خزان گرم و تابستانم سرد کش، لب به اکسیر جوانیت دهر ده، بوسه التماسی را قاب کن، تیر بر تن میرود گر بوسه کنم، بی مروت صبر کن، التماس کمتر کن، دستان تاول دست را در دست خود محکم فشر، زیر گوش چپ را آنطرفتر تر کن، بوسه کن اما صبر کن ...

خزان را با برگ سرخت ... کن

(سپنتامینو)

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت21:55توسط (سپنتامینو) | |

نادیا جان زحمت کشیدی منو شناختی یه چیزی بگو که کسی ندونه. من اسمم رو نوشتم پس هر کی منو بشناسه زحمتی نکشیدی...

منظورم از اینکه کسی منو نمیشناسه یه چیزه دیگه بود که فکر نم حالا حالاها مونده تا متوجه بشی. راستی تو که انقدر زرنگی مشخصات خودتم میذاشتی که ما هم شما رو بشناسیم اینجوری بهتر نبود؟


2- جناب """راز بید مجنون""" ممنونم که بلاگ رو خوندید . آره من تشنه انتقادم. ممکنه تجربم به اندازه شما نباشه و درسته که این بلاگ نوپاست ولی مطالبش قدیمیه. فکر می کنم 5 سال شد که تو نت فعالیت می کنم و نقد می شم... داستان ضربدر بالای مانیتور برمیگرده به آدمایی که فقط دوست دارن ایراد بگیرن نه اینکه انتقاد کنن. میدونید که فرق انتقاد با انحدام چیه. من سالهاست که از طوفان انتقادها سالم بیرون اومدم و مشکلی با نقد شدن ندارم. ای کاش مشخصاتتون رو میذاشتید تا بیشتر صحبت کنیم. نمی دونم چرا احساس می کنم شما استاد س.ک.م هستید. اگر درست حدس زده باشم باید اینو یادتون بیاد که من از ""هنر"" به معماری رسیدم نه از معماری به هنر. امیدوار بودم شما اینو بدونید. هر چند که هیچوقت هنرمند نشدم و ادعای هنرمندی نکردم.  به هر حال من همه جا گفتم که همیشه شاگرد شما بودم و هستم در همه زمینه ها. نمی تونم بگم استاد چی بودید!!! زبان؟ کامپیوتر؟ موسیقی؟ فرهنگ؟ انسانیت؟ هنر؟ هنرشناسی؟ صبر؟ پر ررو بودن؟ نمی دونم ولی هر چی که بوده هیچوقت شاگرد خوبی نبودم...

به هر حال اگر س.ک.م. هستید یا نه اجازه بدید اینو بگم که هنر به نظر من وابسطه به همین ضربدراست. این مخاطبه که عاشقه ضربدره و از چیزی که خوشش نیاد دوری میکنه و بلعکس. همونطوری که کسی با صدای استاد شجریان نفس میکشه و با صدای جیمز هتفیلد حالت تهوع می گیره و کسی که بر عکسه. و آفت هنر کسیه که عاشقه استاد شجریانه و به صورت جدی راک رو می بره زیر سوال و هیچ سر رشته ای از راک نداره. کسی که فقط متال تو عمرش گوش داده و میاد استاد علیزاده رو زیر سوال میبره آفته. می بینید ضربدر چقدر خوبه؟ من برای نقد شدن و نظر خواهی التماس نمی کنم ولی از آفت می ترسم. به قوله حسین پناهی عزیزم من انسانیت را دوست دارم ولی از انسان می ترسم!!!!

من اگه معمار خوبی باشم اونی رو می سازم که کارفرما دوست داشته باشه ولی اگه نویسنده باشم دیگه این التزام رو نخواهم داشت. اگه مطالب قدیمی رو خونده بودید انقدر سریع قضاوت نمی کردید.

اجازه بدید کسی که نقدم میکنه کمکی باشه برای بهتر شدنم نه منزوی شدنم. نقد شدن بهترین فرآیند دنیاست. مگه نه؟

نقدم کنید لطفا ممنون میشم...

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت19:9توسط (سپنتامینو) | |

دلتنگی برای کی؟

از چی خسته ای؟ از یه دریا که تکراریه و دمدمه مزاج؟

من از من، تو از من، شما از من، اونا از من، همه از من.

از چی متنفری؟ از چی بدت میاد؟ حالت از چی بهم میخوره؟

معلوم شد به چی آلرژی داری و برای چی کهیر میزنی؟

خوب معلومه نمی خواد دکتر بری من بهت میگم:

همش از من، تو از من، تو از من، تو از من، کهیر از من، تو از من.

راستی، شنیدم خیلی بد اخلاقی. یعنی خیلی بداخلاق شدی. به خونوادت کمک نمیکنی، داد میزنی، پولاتو به باد میدی، به باد، دیگه چیتو به باد دادی؟

 باد به باد، زندگی به باد، روابط به باد، آبرو به باد، همه به باد، تو به باد...

یکی میگفت از کارت اخراجت کردن. آبروت اونجا رفته بود، انگشت نما شدی، وای خدا چقدر بد شد. خدایا مپسند.

میدونم میدونی که دلیلشم شنیدم.

بداخلاقی، اخراج، بی حوصلگی، بدن درد، تنگی نفس، بی آبرویی، همه ی همش از من.

چقدر چیز از من، چقدر ثروتمند شدم، این همه چیز از من...چیز از من.

میگن پسره خیلی بددهنه. بیشعوره، زشته، لباساش ناهنجاره، کچله، فنچه، دروغ میگه، عوضیه، اوباشه، مشکوک میزنه، نکنه معتاده، کدوم الاقی بهش گواهینامه داده؟، خودشو میگیره ولی تو خالیه، بو گند میده، دندوناش مثله گرگ و گرازه، کوره، صداش نکرست، بد قوله، وای چقدر هیزه، وقت نشناسه، اه چقدر حرف میزنه، نه بابا بهش نمی خورد اینکاره بوده باشه چقدر دو روعه، بادمجون دور قاب چین، گرون حساب میکنه؟ بابا فقط ادعا داره، خدا نصیب گرگه بیابون نکنه، مثله سگ میمونه، میرغضب، برج زهرمار، کودن، کر، کثیف، کله شق، یه دنده، وراج، چجوری میتونی تحملش کنی؟ بی حیای بی صفت...

بابا بیچاره شاهای دنیام اینقدر صفت ندارن که تو داری، کدوم شاهی اینقدر ثروتمنده؟ فوقش خیلی باحال بوده یه تیرکمون بلد بوده و دوتا قازو اردک شکار کرده بورده ذیگه... میدونی همه اینارو از کی داری؟

آره، از من

گوره بابای همشون

فقط من.   

من از من، تو از من، همه از من

(سپنتامینو)

 

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت6:30توسط (سپنتامینو) | |

 شیرین، آلرژی، سرفه، کهیر، زشت، خارش، سر درد،

اولین چیزایی که وقتی اسم این موجود بیضی رو می شنوم یادشون می افتم.

نه راستی یکی دیگه رو یادم رفت بگم """"مشهد"""""""

و دومین چیز:

اگه با عسل ترکیب شه """""""مرگ"""""""

شیرینیش مثل محبت خاله خرسه به اون یارو و حتی مگساس

سومین چیز:

کچل......""وای چقدر کچله!!!!کچل،،،هو کچل،،،کچل که شامپو نمس خواد،،،نه بابا مگه کچلام آرایشگاه میرن؟؟؟؟

چهار:

بیضی، درازه کشیده ایکبیری، هو خربزه!!!

پنج:

سیتریزین، رازو سیتریزین، آپو، لوراتادین، کتوتیفین سگ کش، و...

شش:

احمق مگه نگفتم نخور!!!

هفت:

ریش بزی، کله کچل، صورت کشیده، پوست زرد ایکبیری، جوش، لک، بیضی

به مناسبت ۸۸، هشت:

تهوع

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت7:55توسط (سپنتامینو) | |

تا حالا كسي تونسته منو بشناسه؟

 حتما با خودتون ميگيد اين پسره ديوونست يا خل و چله بعضياتونم فكر ميكنيد من يه نويسنده خيلي خوش قلم هستم آره ديوونه كه هستم ولي همه چيز ممكنه باشم به غير از نويسنده نوشته هام رو خونديد يا گفتيد چقدر آشغاله و يا گفتيد به به چه چه عجت نثر خدايي داره-------ولي شما رو به خدا وقتي اون چرنديات رو خونديد 1 دقيقه فكر كرديد؟ اصلا با خودتون گفتيد اين همه ضد و نقيض كه اين آدم يوانه به كار برده براي چيه؟ ... من همين جا اعتراف مي كنم، اين نوشته هاي مستي و آشفتگي 4و6 فقط يه بداهه از احساسات اون لحظه من بودند، خيلي حرفا توشه خيلي استعاره ها توش بكار رفته كه شايد شما آدم باسوادا 100 سال ديگم ازش سر در نياريد ولي اعتراف ميكنم كه نثرش 5 دقيقه هم وقت نگرفته. كاملا دم دستي و يهويي از زهنم خارج شد. اونايي كه اين ها رو خوندن و گفتن اين يارو اصلا بويي از ادبيات نبرده درست ميگن. اين ادبيات نيست. اين فقط يه روش خوب براي تخليه كردن منه. از اول نميخواستم نژادپرستانه بنويسم و حتي نمي خواستم از خشايارشا بنويسم، فقط داشتم يه جوري مخيلمرو خالي ميكردم و واقعا يكدفعه به اون چيزايي كه خونديد رسيدم. اوونايي كه ميگن خيابان وليعصر و پارك ملت زشت هستن ميتونن برن پي ديدگاه فندقيشون، مغز اندازه فندق همينه ديگه، آخه بزمجه من كه در مورد معماري وليعصر حرف نزدم. كلنگ من كه از گياه شناسي حرف نزدم، تاحالا نشده يه غلطي بكني و از زور وجدان درد همه رو جلاد ببيني، تا حالا نشده موقۀ بيان احساساتت بزني به سحراي كربلا؟؟؟؟؟اصلا فكر كردي ببيني اين متن 5 دقيقه اي چرا از فاصله هاي 4 ويرگولي اشباع شده؟ آره آدم عاقل، تو شبي كه آرامش هست وحشت نميتونه باشه ولي اون شب جفتش بود، چون تو تا حالا برات پيش نيومده فكر ميكني من از روي نفهمي و بي تجربگي اينجوري تابلو نقض كردم! فضاسازيشم ضعيفه واسه اينكه اصلا نمي خواستم فضاسازي كنم، ميخواستم توي عاقل يكم فكرتو بكار بنداري. چيكار ميشه كرد عاقليد ديگه، عاقل. چي ميشد يسري از آدما يكم ديوونه بودن؟ بهتون حق ميدم عاقل چو ديوانه ببيند بدش آيد يا خوشش نياييد! راستي من اصلا مطالعه ندارم و سواد عموميم خيلي پايينه!ه ... اصلا از كجا معلوم كه من نسلم واقعا به كورش كبير برگرده؟ از كجا معلوم من از نژاد اسكندر يا چنگيز خان نباشم؟ كي ميتونه اينو ثابت كنه؟ اصلا از كجا معلوم منو تو بيمارستان عوض نكرده باشن و من جد اندر جد ترك نبوده باشم؟ اتفاقا احتمال ميگوم هه! يعني احتمالش هست، چون منِ بيشعور بي فرهنگ هيچيم به خانوادۀ تهراني و بنايي و ظهوري كه مثلا از قديمياي تهرونن نرفته! بله خودم ميدونم از فضل كورش و حتي باباي خودم مرا هيچ حاصل نشده است، ولي اين متن فقط يك ظرف براي گنجوندن احساسات لحضات منه و نه يه تبليغ. تو كه اينقدر عاقلي و همه كتاباي دنيارو خوندي ايكاش اين موضوع پيش پا افتاده رو هم ميفهميدي. ميدونيد، من فقط هدفم از گذاشتن اين حرفا توي نت اينه كه يكي از شماهارو مجبور كنم فكر كنه، فقط ينفرم سنجد بخوره و فكر كنه من خركيف ميشم.

مثل استاد مهندس ایکس عزیز نباشيد كه هر چي ميگم اين بنا فقط كارش ايجاد ترس و انگيزه فكر كردنه ميگه نه عناصره معماريش كمه(نرده و جانپناه) حالا يكي بياد به مهندس بگه كه بابا آخه اين اگه نرده داشته باشه كه ديگه ترس رو القا نميكنه...! يا مثله استاد ایگرگ عزیزم كه استاد حسين امانتِ بزرگ رو علي امانت بهايي خطاب ميكنه و ميگه ايده برج آزادي پرندۀ نجات و سفينۀ انقلاب اسلاميه و حتي نميدونه كه اين بنا اصلا قبل از انقلاب ساخته شده و اين آدم عاقلتر از همه با غرور تمام به خودش جرات ميده كه مباني نظري معماري تدريس كنه! آخه تا كي ميخوايم با تيترهاي مسخره ذهنمون زندگي كنيم و هر چي ميخونيم بدونه اينكه نويسندشو و خالقشو درك كنيم خيلي ساده نظر ميديم؟ با خودمون ميگيم اگه ميخواي حرفتو بقيه بفهمن چرا اينقدر گنگ مينويسي و اگه نمي خواي بفهمن چرا مينويسي؟ اي كاش فكر ميكردي و بعد اين سوال احمقانه(عاقلانه) رو مي پرسيدي. توي همه رشته هاي هنري همين بساطه، محسن نامجو رو درك نمي كنيم بعد ميگيم يارو نشه بوده چت كرده چرت ميگه و اربده ميكشه و موسيقي رو به بيراهه ميكشونه. بعد بريم خودمون رديفي كه يه ميليون سال پيش دايناسورا ميزدن رو دوباره بزنيم و تا يه ميليون سال بعد هم همين گوشه هاي تكراري رو به خورده اژدهاهاي نسل بعد بديم...حسين پناهي رو وقتي بشناسيم كه مرده و بازم دركش نكنيم...ه ... بگذريم، من همينجا از همۀ نويسندگان و اديبان كره زمين كه با تراوش اين چرنديات مغزم عرصه مقدس نويسندگيشون رو متزلزل كردم، طلب مغفرت ميكنم و از اينكه با روي كاغذ آوردن احساسات و تفكراتم، شعور و درك عمومي اجتماع رو ضعيف كردم پوزش ميخوام. ببخشيد كه من يه جمله گفتم و مثله شما حرفم رو توي 100 صفحه بيان نكردم. ببخشيد كه من پازلي از رمزها درست كردم و شما فكرتونو براي رمزگشاييش به كار ننداختيد. ببخشيد كه من به دنيا اومدم. ببخشيد كه من پرحرفم. ببخشيد كه خل و چلم. ببخشيد كه هستم. قول ميدم بميرم و بيشتراز اين جامعه رو فاسد نكنم...ديگه تفكراتم رو روي كاغذ نميارم. نوشته هاي قبليم رو هم تو يه دفتر پاكنويس ميكنم و اسمش رو ميذارم: چرندياتِ ديوانه اي به نام سپنتامينو.

به اميد روزهايي كه شما عاقلا بتونيد دنيارو كف دستتون بگيريد

 (آرش سپتامينو)

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت22:24توسط (سپنتامینو) | |